سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
 
 
 
نویسنده : حسین شجاعی
تاریخ : شنبه 92/3/25
نظر

     نفرین پدر

سالی حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به همراهی فرزندش حضرت امام حسن (علیه السلام)در مکه مشرف بود. شبی به طواف خانه کعبه آمدند.
وقتی که پاسی از شب گذشت و جمعیت به خانه ها رفتند. صدای ناله ای شنیده می شد و یک نفری به زبان شعر و غیر شعر مناجات می کرد و زار زار می گریست.
حضرت علی
(علیه السلام)به فرزندش فرمود: «برو صاحب این مناجات و ناله را به نزد من بیاور.»
حضرت امام حسن
(علیه السلام)به سراغ آن مرد رفت و فرمود: «به خدمت پسر عموی رسول خدا بیا.»
او گفت: «شنیدم و اطاعت می کنم.»
پس فوری آمد و سلام داد و جواب سلام شنید.
حضرت علی
(علیه السلام)فرمود: «تو که اینگونه به درگاه خدا رفته ای و مناجات می کنی چه حاجتی داری؟»
او عرض کرد: «یا علی! حقیقت مطلب این است که پدرم مرا نفرین کرده و من اکنون به نفرین او مبتلا شده ام.»
علی
(علیه السلام)فرمود: «چه باعث شد که پدرت نفرینت کند؟»
او عرض کرد: «من در ایام جوانی به معصیت و لهو و لعب اشتغال داشتم و از هیچ معصیتی بر کنار نبودم و هر چه پدرم مرا از گناه منع می کرد و نصیحتم می نمود هیچ اثری در من نداشت و من همچنان به معصیت آلوده بودم و او هر چه بیشتر نصیحت می کرد من بیشتر گناه می کردم تا این که روزی من مشغول به لهو و لعب و معصیت بودم پدرم آمد و باز دریچه نصیحت را باز کرد و بنا کرد مرا نصیحت کردن در این حال من عصبانی شدم چوبی برداشتم پدرم را زدم و وی روی زمین افتاد. بعد فوری برخاست و گفت من الان می روم مسجدالحرام و تو را نفرین می کنم. گفتم هر کجا می خواهی برو و هر چه می خواهی بکن.
او به سمت مسجدالحرام رفت و من هم به دنبال سرش رفتم. دیدم دستها را بلند کرد و گفت: خدایا تو از برای پدر حقی مقرر فرموده ای و همه فرزندان مدیون حقوق والدین می باشند، تو انتقام مرا از این فرزندم بگیر زیرا هر چقدر نصیحتش می کنم در او اثری ندارد و او به من بد می گوید.
هنوز نفرین پدرم تمام نشده بود که نصف بدنم فلج شده و خشکیده.
من بعد از مدتی از کرده های خود پشیمان شدم. پس رفتم نزد پدرم و به او التماس کردم که از من بگذرد و به او گفتم: من جاهل بودم و نفهمیدم حالا از کرده خود پشیمانم دعا کن که خداوند متعال مرا شفا دهد.
آنقدر التماس کردم و گریه ها نمودم تا آنکه راضی شد و قبول کرد و گفت: مرا ببر به همان موضعی که نفرین کردم همانجا دعا کنم تا خوب بشوی.
من شتری آوردم و پدرم را سوار کردم و خودم نیز عقب آن شتر می آمدم و مرکب او را می راندم تا اینکه رسیدیم به زمین سنگلاخ و ناخواری، یک دفعه مرغی از لابلای سنگی به هوا پرید و شتر رم کرد.
پدرم از بالای شتر بر زمین افتاد و سرش شکست. وقتی که توجه کردم دیدم پدرم مرده است. همانجا او را دفن کردم و به منزل برگشتم و حالا هم در اینجا هستم.»
حضرت فرمود: «چون پدرت از تو راضی شده بود حالا من دعا می کنم تا خدا شفایت دهد و اگر رضایت پدر نبود من درباره ات دعا نمی کردم.»
آنگاه حضرت علی
(علیه السلام)دستها را بعنوان دعا بلند کرد و دعا نمود و سپس دست مبارک بر بدن وی مالید و او شفا یافت.

مجمع النورین 


 
 
 
Theme-Designer.Comtd width=td width= Theme-Designer.Com