سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
 
 
 
نویسنده : حسین شجاعی
تاریخ : جمعه 91/11/27
نظر

بِسم الله االرحمن الرحیم
*****************
اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ
*************
وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ
*******************
وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ
*******************
وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ
************
وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکی
***********************
وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ
***********************
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد
**********************
اُولِی الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ
************************

وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ
***************
فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً
**********************
کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ
**********************
یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ
****************
اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ
****************
وَ انْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ
****************
یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ
****************
الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ
****************
اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی
****************
السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ
****************
الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ
****************
یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ
****************
بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ.


نویسنده : حسین شجاعی
تاریخ : چهارشنبه 91/11/18
نظر

دختر شش ساله ای با مادرش مشغول خرید بود.در بیرون باران سختی می بارید.همه پشت دربهای فروشگاه جمع شده بودیم وحیرت زده به باران نگاه میکردیم.منتظر شدیم؛ بعضی ها با حوصله و عده ای هم دلخور،زیرا طبیعت برنامه کاری آنها را بهم زده بود.

باران همیشه مرا سحر می کند.من در سدای باران گم شدم.باران بهشتی گرد و غبار را از دنیا می زدود و پاک می کرد.
خاطرات بارش و دوران پر جنب و جوش کودکی به اندرون من سرریز شد و به تکرار آن خاطرات خوشامد گفتم.


صدای کم سن و سال و شیرین دخترک،آن حالت افسون زدگی ما را در هم شکست.گفت: مامان، بیا زیر بارون بدویم.
مادر گفت : چه؟
دخترک تکرار کرد: بیا زیر بارون بدویم
 مادر جواب داد:
 نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون کم بشه.
دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرار کنان گفت: مامان، بیا از زیر بارون رد بشیم.
 مادر گفت: اگر برویم خیس خواهیم شد.
دخترک درحالیکه آستین مادرش را می کشید گفت:این اون چیزی نیست که امروز صبح می گفتی.
امروز صبح؟ من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمیشیم؟
 یادت نمیاد؟ وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی. تو گفتی، اگر خدا می تونه ما رو از این مخمصه نجات بده، پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو نجات خواهد داد.


تمامی حاضرین سکوتی مرگبار اختیار کردند.غیر از صدای باران چیزی شنیده نمی شد. همه در سکوت ایستاده بودند. هیچکس آنجا را ترک نکرد. مادر لحظاتی درنگ کرد و به تفکر پرداخت. باید چه بگوید؟
ممکن بود یک نفر او را بخاطر احمق بودن مسخره کند و بعضی ها ممکن بود به آنچه او گفته بود بی تفاوت بمانند. اما این لحظه ای تثبیت کننده در زندگی این دختر بچه بود. لحظه ای که باوری سالم می توانست به ایمانی محکم تبدیل شود.


مادر گفت:
عزیزم، تو کاملاً درست می گویی. بیا زیر باران بدویم. اگر خداوند اجازه بدهد که ما خیس بشویم، خب، فقط به یک شستشو احتیاج خواهیم داشت.
و سپس آن دو دویدند. ما همه ایستادیم و درحالیکه آنها از کنار اتومبیلها می گذشتند تا به ماشین خود برسند و از روی جوی های آب می پریدند نظاره می کردیم. آنها خیس شدند.
آن دو مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و بطرف اتومبیل خود می رفتند.


شرایط یا مردم می توانند آنچه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند، می توانند پول شما، و سلامتی شما را از شما بدزدند. اما هیچکس قادر نیست خاطرات طلائی شما را بدزدد…. پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر روزه خاطراتی شیرین بسازید



 
 
 
Theme-Designer.Comtd width=td width= Theme-Designer.Com